سرا

مکتوبات پيشين

پيک

ما را لينک دهيد:

شلمـــــن



۱٩ امرداد ۱۳۸٧

دلمان تنگ آمده است

سنواتی چند سپری گشته و ما هیچ در این سرای خود نگارش نکرده ایم. دلمان بسی تنگ آمده بود. من باب خرسند شدن دلمان هم که شده، چند کلامی کتابت کردیم، باشد که مستدام گردد.



۱٥ خرداد ۱۳۸٥

 

برميگردم..حتماْ..!

ولی خودمونيم..اين پرشين بلاگ هم خوب راه افتاده هان!



٢٥ آبان ۱۳۸٤

 

زمانی برای عرض شادباش سالروز ديده به جهان گشودنمان بدين سرای آمدی داشتيم ليکن روزگار ما را نگذاشت به طريق خود مانيم.. اينک پس از دهه ای گذشته از نيمه خزان شادباش گوييم خود را.

يادش بخير که اول روز در اين سرای به نگارش درآمديم از نقش و طرح و پروژگان ياد نموديم و اکنون، خويشتن و بانو صبا و نسيم خاتون همگی برای خود استاد معمار گشته ايم و بزرگ ساختمان بنا می نماييم به ازای کوچک نمونه (ماکت!). هـــی...!



٤ تیر ۱۳۸٤

 

يه ملت احمق يه رييس جمهور احمق هم می خواد...



٢۱ فروردین ۱۳۸٤

 

دراز مدتی است که ما را فکرت بازنگاشتن وبلاگ سراغ آمده است ليکن ذيق وقت و گشادی اندام، ما را بر حذر نگاه می داشت و هربار به قصه ای بر آن می شديم که چند خطی کتابت کنيم که بر مشکلات فائق نيامديم تا سر انجام بزرگ خواهر و شويش ما را انگيزه ای هديه کردند. و آن سنگ پشتی بود "لاکی" نام که ما وی را با نام "شلمن" مسمی کرديم و زين پس خود و ايشان را هردو شلمن خوانيم!
چندان کوچک شلمن خوشمزه می باشد که ما را بسيار قربان صدقه برمی انگيزد. اوقات فراغت خود را نيز به چراندن وی در اندرونی و بيرونی و نيز پاره کردن گوشت برايش می گذرانيم. دلمان برای فربه ماهی قرمز بزرگ خواهر نيز قنج می رود که بدهيم عزيز سنگ پشتمان نوش جان فرمايد ليکن چنان آن بهترين الوان (شوی بزرگ خواهر) به وی دل بسته است که ما را کار دشوار گرديده. باشد که فربه ماهی موت کناد!



۱٥ آبان ۱۳۸۳

 

از بدين جا، هيچ هم بر نيايد می توان به مقام روزشمار استفاده نمودش، بدين سان:
بيست و دو سال پيش در چنين نيمه فصل پاييزی، شلمن را از مادر زاده شد و بهين پروردگار او را ديده به جهان بگشود...
مبارکت باد که جز بزرگ خواهر ديگر بسيار نزديکان را به وی تهنيت نرسيد!



٦ تیر ۱۳۸۳

 

از خواب که بيدار ميشی، می بينی تمام اتاقت برف نشسته. جا می خوری... چند بار انگشتاتو فرو می کنی تو برفا که مطمئن شی اينا برفن، حتی يه مشتش رو هم می کنی تو دهنت و می جويی... بعد با ترس يه لبخند می زنی و تو دلت ميگی آخجون! يه اتفاق عجيب غريب! می شينی رو تختت و فقط نگاه می کنی، بعد از يه مدت انگار که اضرائيل از بغلت رد شده باشه به خودت ميای. می زنه به کلت که ببينی بقيه اتاقارم برف گرفته يا نه... اول از همونجا يه سرک ميکشی تو راهرو، خبری نيست يعنی اصلاً چيزی ديده نميشه. از پنجره نگاه می کنی، عاديه، مثل هميشه سهمت از کل منظره های بيرون همين يه تير چراغ برقه. بلند ميشی و وايميستی رو تختت و آماده ميشی که شيرجه بزنی تو برفا. اين کارم از محبوبه ياد گرفتی! اتفاقاً عينک شنات هم از ديروز مونده رو تخت، می زنی به چشمت و با دستو پای باز رو شيکم می پری رو برفا...
فرو ميری تو برفا.. بيشتر و بيشتر که يهو ازون ور برفا ميوفتی بيرون. چشمت رو به آسمون باز ميشه که وسطش ولو شدی. به قول کلا قرمزی زمين
با چه سرعتی داره مياد طرفت. حالا فقط يه پرنده کم داری که مثل تو تام و جری بياد از بغلت رد شه و اول يه لبخند بزنی و بعد يه دفه جيغ بکشی... دهنتو که وا می کنی جيغ بزنی، آنتن موبايل فرو ميره تو سق دهنت.. سرتو می چرخونی و يهو عکسشو می بينی که اومده رو اسکرين سيور مانيتور. دستشو دراز می کنه به طرفت اما تو روت رو بر می گردونی و سرتو فرو می بری تو بالش. به زور مياد دستت رو می گيره...
درست يه متری زمين متوقف ميشی و بعد آروم ميای پايين. دوباره پاهات روی زمينن. زمين پر از برفه.. با خودت فکر می کنی احتياجی به تشکر
نيست. دستتو از توی دستش بيرون می کشی و شروع می کنی رو برفا دوييدن...



۳٠ خرداد ۱۳۸۳

 

شلمن را دو سال از عمر پر ثمر بگذشت...!



۱ خرداد ۱۳۸۳

 

Talk to me softly
There's something in your eyes
Don't hang your head in sorrow
And please don't cry
I know how you feel inside
I've been there before
Something is changing inside you
And don't you know

Don't you cry tonight
I still love you
Don't you cry tonight
There's a heaven above you
And don't you cry tonight

Give me a whisper
And give me a sigh
Give me a kiss before you tell me goodbye
Don't you take it so hard now
And please don't take it so bad
I'll still be thinking of you
And the times we had

And don't you cry tonight
Don't you cry tonight
There's a heaven above you
And don't you cry tonight

And please remember that I never lied
And please remember
How I felt inside now
You gotta make it your own way
But you'll be alright now
You'll feel better tomorrow
Come the morning light now baby

And don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry
Don't you ever cry
Don't you cry tonight
maybe someday
Don't you cry
Don't you ever cry
Don't you cry
Tonight



٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

 

ما به تداوم می آييم اينجا و از مضرات اس ام اس می گوييم اما هيچ در قبوض ما تأثير نگذاشته است.. فی الواقع  ديگر مزيتی را کاشف آمده ايم، من باب نمونه وقتی با هم مکتبی محترم خويش در قهريد (يا به قول خودتان فقط با يکديگر صحبت نمی کنيد) می توانيد بهم کوته پيام ارسال داريد! حتی بيست عدد در روز و لو پيامهای مسالمت آميز. اما گفته باشم، من آشتی بکن نيستم!
يک لاک سبز لجنی ای به ناخونام زدم که فقط دو روزه دارم فکر می کنم چی شد من اين رنگ رو خريدم! البت خانوم والده ميگه که ما موقع خريد،
مشاعرمون کار نمی کنه اما خوب فکر نمی کردم تا اين حد..!
هی روزگار... خان داداشمون هم رفت قاطی مرغا... بی وفـــــــــــــايـی....بی جفــــــــــــايـی...